سایر · اقبال لاهوری
شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من
1
شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من
بر نخیزد یک شرار از حکمت نازای من
2
چون تمام افتد سراپا ناز می گردد نیاز
قیس را لیلی همی نامند در صحرای من
3
بهر دهلیز تو از هندوستان آورده ام
سجده شوقی که خون گردید در سیمای من
4
تیغ لا در پنجه این کافر دیرینه ده
باز بنگر در جهان هنگامه الای من
5
گردشی باید که گردون از ضمیر روزگار
دوش من باز آرد اندر کسوت فردای من
6
از سپهر بارگاهت یک جهان وافر نصیب
جلوه ئی داری دریغ از وادی سینای من
7
با خدا در پرده گویم با تو گویم آشکار
یا رسول الله او پنهان و تو پیدای من