سایر · اقبال لاهوری
شو پنهاور و نیچه
1
مرغی ز آشیانه به سیر چمن پرید
خاری ز شاخ گل بتن نازکش خلید
2
بد گفت فطرت چمن روزگار را
از درد خویش و هم ز غم دیگران تپید
3
داغی ز خون بی گنهی لاله را شمرد
اندر طلسم غنچه فریب بهار دید
4
گفت اندرین سرا که بنایش فتاده کج
صبحی کجا که چرخ درو شامها نچید
5
نالید تا به حوصله آن نوا طراز
خون گشت نغمه و ز دو چشمش فرو چکید
6
سوز فغان او بدل هدهدی گرفت
با نوک خویش خار ز اندام او کشید
7
گفتش که سود خویش ز جیب زیان بر آر
گل از شکاف سینه زر ناب آفرید
8
درمان ز درد ساز اگر خسته تن شوی
خوگر به خار شو که سراپا چمن شوی