سایر · اقبال لاهوری
محاوره ما بین حکیم فرانسوی اوگوست کنت و مرد مزدور
1
حکیم:
2
«بنی آدم اعضای یکدیگرند»
همان نخل را شاخ و برگ و بر اند
3
دماغ ار خرد زاست از فطرت است
اگر پا زمین ساست از فطرت است
4
یکی کار فرما ، یکی کار ساز
نیاید ز محمود کار ایاز
5
نبینی که از قسمت کار زیست
سراپا چمن می شود خار زیست
6
مرد مزدور:
7
فریبی به حکمت مرا ای حکیم
که نتوان شکست این طلسم قدیم
8
مس خام را از زر اندوده ئی
مرا خوی تسلیم فرموده ئی
9
کند بحر را آبنایم اسیر
ز خارا برد تیشه ام جوی شیر
10
حق کوهکن دادی ای نکته سنج
به پرویز پرکار و نا برده رنج
11
خطا را به حکمت مگردان صواب
خضر را نگیری بدام سراب
12
به دوش زمین بار ، سرمایه دار
ندارد گذشت از خور و خواب و کار
13
جهان راست بهروزی از دست مزد
ندانی که این هیچ کار است دزد
14
پی جرم او پوزش آورده ئی
به این عقل و دانش فسون خورده ئی