سایر · اقبال لاهوری
بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را
1
بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را
بند نقاب بر گشا ماه تمام خویش را
2
زمزمه کهن سرای گردش باده تیز کن
باز به بزم ما نگر ، آتش جام خویش را
3
دام ز گیسوان بدوش زحمت گلستان بری
صید چرا نمی کنی طایر بام خویش را
4
ریگ عراق منتظر ، کشت حجاز تشنه کام
خون حسین باز ده کوفه و شام خویش را
5
دوش به راهبر زند ، راه یگانه طی کند
می ندهد بدست کس عشق زمام خویش را
6
ناله به آستان دیر بیخبرانه می زدم
تا بحرم شناختم راه و مقام خویش را
7
قافله بهار را طایر پیش رس نگر
آنکه بخلوت قفس گفت پیام خویش را