سایر · اقبال لاهوری
برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا
1
برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا
چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا
2
تپید عشق و درین کشت نا بسامانی
هزار دانه فرو کرد تا درود مرا
3
ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم
نفس نفس به عیار زمانه سود مرا
4
جهانی از خس و خاشاک در میان انداخت
شراره دلکی داد و آزمود مرا
5
پیاله گیرز دستم که رفت کار از دست
کرشمه بازی ساقی ز من ربود مرا