سایر · اقبال لاهوری
شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی
1
شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی
تو به طلعت آفتابی سزد اینکه بی حجابی
2
تو بدرد من رسیدی بضمیرم آرمیدی
ز نگاه من رمیدی به چنین گران رکابی
3
تو عیار کم عیاران تو قرار بیقراران
تو دوای دل فگاران مگر اینکه دیریابی
4
غم و عشق و لذت او اثر دو گونه دارد
گهی سوز و دردمندی گهی مستی و خرابی
5
ز حکایت دل من تو بگو که خوب دانی
دل من کجا که او را بکنار من نیابی
6
به جلال تو که در دل دگر آرزو ندارم
بجز این دعا که بخشی به کبوتران عقابی