سایر · اقبال لاهوری
کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را
1
کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را
به امید اینکه روزی بفلک رسانم او را
2
چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانش
ندمیده هیچ خاری که بدل نشانم او را
3
دهد آتش جدائی شرر مرا نمودی
به همان نفس بمیرم که فرونشانم او را
4
می عشق و مستی او نرود برون ز خونم
که دل آنچنان ندادم که دگر ستانم او را
5
تو به لوح ساده من همه مدعا نوشتی
دگر آنچنان ادب کن که غلط نخوانم او را
6
بحضور تو اگر کس غزلی ز من سراید
چه شود اگر نوازی به همین که دانم او را