سایر · اقبال لاهوری
به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را
1
به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را
بتو باز می سپارم دل بیقرار خود را
2
چه دلی که محنت او ز نفس شماری او
که بدست خود ندارد رگ روزگار خود را
3
بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمائی
بکناره برفکندی در آبدار خود را
4
مه و انجم از تو دارد گله ها شنیده باشی
که بخاک تیره ما زده ئی شرار خود را
5
خلشی به سینه ما ز خدنگ او غنیمت
که اگر بپایش افتد نبرد شکار خود را