سایر · اقبال لاهوری
دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم
1
دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم
کجا چشمی که بیند آن تماشائی که من دارم
2
دگر دیوانه ئی آید که در شهر افکند هوئی
دو صد هنگامه خیزد ز سودائی که من دارم
3
مخور نادان غم از تاریکی شبها که میآید
که چون انجم درخشد داغ سیمائی که من دارم
4
ندیم خویش میسازی مرا لیکن از آن ترسم
نداری تاب آن آشوب و غوغائی که من دارم