سایر · اقبال لاهوری
خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون
1
خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون
کاروان زین وادی دور و دراز آید برون
2
من به سیمای غلامان فر سلطان دیده ام
شعله محمود از خاک ایاز آید برون
3
عمر ها در کعبه و بتخانه می نالد حیات
تا ز بزم عشق یک دانای راز آید برون
4
طرح نو می افکند اندر ضمیر کائنات
ناله ها کز سینه اهل نیاز آید برون
5
چنگ را گیرید از دستم که کار از دست رفت
نغمه ام خون گشت و از رگهای ساز آید برون