سایر · اقبال لاهوری
با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن
1
با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن
چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن
2
گفتند جهان ما آیا بتو می سازد
گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن
3
در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست
با رستم دستان زن با مغبچه ها کم زن
4
ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوخت
این داغ جگر تابی بر سینه آدم زن
5
تو سوز درون او ، تو گرمی خون او
باور نکنی چاکی در پیکر عالم زن
6
عقل است چراغ تو در راهگذاری نه
عشق است ایاغ تو با بنده محرم زن
7
لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزم
لعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن