سایر · اقبال لاهوری
سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید
1
سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید
جلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسید
2
سنگ می باش و درین کارگه شیشه گذر
وای سنگی که صنم گشت و به مینا نرسید
3
کهنه را در شکن و باز به تعمیر خرام
هر که در ورطه «لا» ماند به «الا نرسید
4
ایخوش آن جوی تنک مایه که از ذوق خودی
در دل خاک فرو رفت و بدریا نرسید
5
از کلیمی سبق آموز که دانای فرنگ
جگر بحر شکافید و به سینا نرسید
6
عشق انداز تپیدن ز دل ما آموخت
شرر ماست که برجست و به پروانه رسید