سایر · اقبال لاهوری
گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون
1
گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون
تا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون
2
ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک
ناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون
3
تاک خویش از گریه های نیمشب سیراب دار
کز درون او شعاع آفتاب آید برون
4
ذره بی مایه ئی ترسم که ناپیدا شوی
پخته تر کن خویش را تا آفتاب آید برون
5
در گذر از خاک و خود را پیکر خاکی مگیر
چاک اگر در سینه ریزی ماهتاب آید برون
6
گر بروی تو حریم خویش را در بسته اند
سر بسنگ آستان زن لعل ناب آید برون