سایر · اقبال لاهوری
جهان کورست و از آئینه دل غافل افتاد است
1
جهان کورست و از آئینه دل غافل افتاد است
ولی چشمی که بینا شد نگاهش بر دل افتاد است
2
شب تاریک و راه پیچ پیچ و بی یقین راهی
دلیل کاروان را مشکل اندر مشکل افتاد است
3
رقیب خام سودا مست و عاشق مست و قاصد مست
که حرف دلبران دارای چندین محمل افتاد است
4
یقین مومنی دارد گمان کافری دارد
چه تدبیر ای مسلمانان که کارم با دل افتاد است
5
گهی باشد که کار ناخدائی میکند طوفان
که از طغیان موجی کشتیم بر ساحل افتاد است
6
نمیدانم که داد این چشم بینا موج دریا را
گهر در سینه دریا خزف بر ساحل افتاد است
7
نصیبی نیست از سوز درونم مرز و بومم را
زدم اکسیر را بر خاک صحرا باطل افتاد است
8
اگر در دل جهانی تازه ئی داری برون آور
که افرنگ از جراحتهای پنهان بسمل افتاد است