سایر · اقبال لاهوری
بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند
1
بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند
کیمیا ساز است و اکسیری بسیمابی زند
2
من ندانم نور یا نار است اندر سینه ام
این قدر دانم بیاض او به مهتابی زند
3
بر دل من فطرت خاموش می آرد هجوم
ساز از ذوق نوا خود را به مضرابی زند
4
غم مخور نادان که گردون در بیابان کم آب
چشمه ها دارد که شبخونی به سیلابی زند
5
ایکه نوشم خورده ئی از تیزی نیشم مرنج
نیش هم باید که آدم را رگ خوابی زند