سایر · اقبال لاهوری
هنگامه را که بست درین دیر دیر پای
1
هنگامه را که بست درین دیر دیر پای
زناریان او همه نالنده همچو نای
2
در بنگه فقیر و به کاشانه امیر
غمها که پشت را به جوانی کند دو تای
3
درمان کجا که درد بدرمان فزون شود
دانش تمام حیله و نیرنگ و سیمیای
4
بی زور سیل کشتی آدم نمی رود
هر دل هزار عربده دارد به ناخدای
5
از من حکایت سفر زندگی مپرس
در ساختم بدرد و گذشتم غزل سرای
6
آمیختم نفس به نسیم سحر گهی
گشتم درین چمن به گلان نانهاده پای
7
از کاخ و کو جدا و پریشان بکاخ و کوی
کردم بچشم ماه تماشای این سرای