کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

تمهید

1

ز جان خاور آن سوز کهن رفت

دمش واماند و جان او ز تن رفت

2

چو تصویری که بی تار نفس زیست

نمی داند که ذوق زندگی چیست

3

دلش از مدعا بیگانه گردید

نی او از نوا بیگانه گردید

4

به طرز دیگر از مقصود گفتم

جواب نامه محمود گفتم

5

ز عهد شیخ تا این روزگاری

نزد مردی بجان ما شراری

6

کفن در بر بخاکی آرمیدیم

ولی یک فتنه محشر ندیدیم

7

گذشت از پیش آن دانای تبریز

قیامتها که رست از کشت چنگیز

8

نگاهم انقلابی دیگری دید

طلوع آفتابی دیگری دید

9

گشودم از رخ معنی نقابی

بدست ذره دادم آفتابی

10

نپنداری که من بی باده مستم

مثال شاعران افسانه بستم

11

نبینی خیر از آن مرد فرو دست

که بر من تهمت شعر و سخن بست

12

بکوی دلبران کاری ندارم

دل زاری غم یاری ندارم

13

نه خاک من غبار رهگذاری

نه در خاکم دل بی اختیاری

14

به جبریل امین همداستانم

رقیب و قاصد و دربان ندانم

15

مرا با فقر سامان کلیم است

فر شاهنشهی زیر گلیم است

16

اگر خاکم به صحرائی نگنجم

اگر آبم به دریائی نگنجم

17

دل سنگ از زجاج من بلرزد

یم افکار من ساحل نورزد

18

نهان تقدیر ها در پرده من

قیامت ها بغل پرورده من

19

دمی در خویشتن خلوت گزیدم

جهانی لازوالی آفریدم

20

«مرا زین شاعری خود عار ناید

که در صد قرن یک عطار ناید»

21

بجانم رزم مرگ و زندگانی است

نگاهم بر حیات جاودانی است

22

ز جان خاک ترا بیگانه دیدم

به اندام تو جان خود دمیدم

23

از آن ناری که دارم داغ داغم

شب خود را بیفروز از چراغم

24

بخاک من دلی چون دانه کشتند

به لوح من خط دیگر نوشتند

25

مرا ذوق خودی چون انگبین است

چه گویم واردات من همین است

26

نخستین کیف او را آزمودم

دگر بر خاوران قسمت نمودم

27

اگر این نامه را جبریل خواند

چو گرد آن نور ناب از خود فشاند

28

بنالد از مقام و منزل خویش

به یزدان گوید از حال دل خویش

29

تجلی را چنان عریان نخواهم

نخواهم جز غم پنهان نخواهم

30

گذشم از وصال جاودانی

که بینم لذت آه و فغانی

31

مرا ناز و نیاز آدمی ده

به جان من گداز آدمی ده

32

سوال اول

33

نخست از فکر خویشم در تحیر

چه چیز است آنکه گویندش تفکر

34

کدامین فکر ما را شرط راه است

چرا گه طاعت و گاهی گناه است

35

جواب

36

درون سینه آدم چه نور است

چه نور است این که غیب او حضور است

37

من او را ثابت سیار دیدم

من او را نور دیدم نار دیدم

38

گهی نازش ز برهان و دلیل است

گهی نورش ز جان جبرئیل است

39

چه نوری جان فروزی سینه تابی

نیرزد با شعاعش آفتابی

40

بخاک آلوده و پاک از مکان است

به بند روز و شب پاک از زمان است

41

شمار روزگارش از نفس نیست

چنین جوینده و یابنده کس نیست

42

گهی وامانده و ساحل مقامش

گهی دریای بی پایان بجامش

43

همین دریا همین چوب کلیم است

که از وی سینه دریا دو نیم است

44

غزالی مرغزارش آسمانی

خورد آبی ز جوی کهکشانی

45

زمین و آسمان او را مقامی

میان کاروان تنها خرامی

46

ز احوالش جهان ظلمت و نور

صدای صور و مرگ و جنت و حور

47

ازو ابلیس و آدم را نمودی

ازو ابلیس و آدم را گشودی

48

نگه از جلوه او ناشکیب است

تجلی های او یزدان فریب است

49

به چشمی خلوت خود را ببیند

به چشمی جلوت خود را ببیند

50

اگر یک چشم بر بندد گناهی است

اگر با هر دو بیند شرط راهی است

51

ز جوی خویش بحری آفریند

گهر گردد به قعر خود نشیند

52

همان دم صورت دیگر پذیرد

شود غواص و خود را باز گیرد

53

درو هنگامه های بی خروش است

درو رنگ و صدا بی چشم و گوش است

54

درون شیشه او روزگار است

ولی بر ما بتدریج آشکار است

55

حیات از وی بر اندازد کمندی

شود صیاد هر پست و بلندی

56

ازو خود را به بند خود در آرد

گلوی ماسوا را هم فشارد

57

دو عالم می شود روزی شکارش

فتد اندر کمند تابدارش

58

اگر این هر دو عالم را بگیری

همه آفاق میرد ، تو نمیری

59

منه پا در بیابان طلب سست

نخستین گیر آن عالم که در تست

60

اگر زیری ز خود گیری زبر شو

خدا خواهی بخود نزدیک تر شو

61

به تسخیر خود افتادی اگر طاق

ترا آسان شود تسخیر آفاق

62

خنک روزی که گیری این جهان را

شکافی سینه نه آسمان را

63

گذارد ماه پیش تو سجودی

برو پیچی کمند از موج دودی

64

درین دیر کهن آزاد باشی

بتان را بر مراد خود تراشی

65

بکف بردن جهان چار سو را

مقام نور و صوت و رنگ و بو را

66

فزونش کم کم او بیش کردن

دگرگون بر مراد خویش کردن

67

به رنج و راحت او دل نبستن

طلسم نه سپهر او شکستن

68

فرورفتن چو پیکان در ضمیرش

ندادن گندم خود با شعیرش

69

شکوه خسروی این است این است

همین ملک است کو توام بدین است

70

سوال دوم

71

چه بحر است این که علمش ساحل آمد

ز قعر او چه گوهر حاصل آمد

72

جواب

73

حیات پر نفس بحر روانی

شعور آگهی او را کرانی

74

چه دریائی که ژرف و موج داراست

هزاران کوه و صحرا بر کنار است

75

مپرس از موجهای بیقرارش

که هر موجش برون جست از کنارش

76

گذشت از بحر و صحرا را نمی داد

نگه را لذت کیف و کمی داد

77

هر آن چیزی که آید در حضورش

منور گردد از فیض شعورش

78

بخلوت مست و صحبت ناپذیر است

ولی هر شی ز نورش مستنیر است

79

نخستین می نماید مستنیرش

کند آخر به آئینی اسیرش

80

شعورش با جهان نزدیک تر کرد

جهان او را ز راز او خبر کرد

81

خرد بند نقاب از رخ گشودش

ولیکن نطق عریان تر نمودش

82

نگنجد اندرین دیر مکافات

جهان او را مقامی از مقامات

83

برون از خویش می بینی جهانرا

در و دشت و یم و صحرا و کان را

84

جهان رنگ و بو گلدسته ما

ز ما آزاد و هم وابسته ما

85

خودی او را بیک تار نگه بست

زمین و آسمان و مهر و مه بست

86

دل ما را به او پوشیده راهی است

که هر موجود ممنون نگاهی است

87

گر او را کس نبیند زار گردد

اگر بیند ، یم و کهسار گردد

88

جهان را فربهی از دیدن ما

نهالش رسته از بالیدن ما

89

حدیث ناظر و منظور رازی است

دل هر ذره در عرض نیازی است

90

ق

91

تو ای شاهد مرا مشهود گردان

ز فیض یک نظر موجود گردان

92

کمال ذات شی موجود بودن

برای شاهدی مشهود بودن

93

زوالش در حضور ما نبودن

منور از شعور ما نبودن

94

جهان غیر از تجلی های ما نیست

که بی ما جلوه نور و صدا نیست

95

تو هم از صحبتش یاری طلب کن

نگه را از خم و پیچش ادب کن

96

«یقین میدان که شیران شکاری

درین ره خواستند از مور یاری»

97

بیاری های او از خود خبر گیر

تو جبریل امینی بال و پر گیر

98

به بسیاری گشا چشم خرد را

که دریابی تماشای احد را

99

نصیبب خود ز بوی پیرهن گیر

به کنعان نکهت از مصر و یمن گیر

100

خودی صیاد و نخچیرش مه و مهر

اسیر بند تدبیرش مه و مهر

101

چو آتش خویش را اندر جهان زن

شبیخون بر مکان و لامکان زن

102

سوال سوم

103

وصال ممکن و واجب بهم چیست؟

حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست؟

104

جواب

105

سه پهلو این جهان چون و چند است

خرد کیف و کم او را کمند است

106

جهان طوسی و اقلیدس است این

پی عقل زمین فرسا بس است این

107

زمانش هم مکانش اعتباری است

زمین و آسمانش اعتباری است

108

کمان را زه کن و آماج دریاب

ز حرفم نکته معراج دریاب

109

مجو مطلق درین دیر مکافات

که مطلق نیست جز نورالسموات

110

حقیقت لازوال و لامکان است

مگو دیگر که عالم بیکران است

111

کران او درون است و برون نیست

درونش پست ، بالا کم فزون نیست

112

درونش خالی از بالا و زیر است

ولی بیرون او وسعت پذیر است

113

ابد را عقل ما ناسازگار است

«یکی» از گیر و دار او هزار است

114

چو لنگ است او سکون را دوست دارد

نبیند مغز و دل بر پوست دارد

115

حقیقت را چو ما صد پاره کردیم

تمیز ثابت و سیاره کردیم

116

خرد در لامکان طرح مکان بست

چو زناری زمان را بر میان بست

117

زمان را در ضمیر خود ندیدم

مه و سال و شب و روز آفریدم

118

مه و سالت نمی ارزد بیک جو

بحرف «کم لبثتم» غوطه زن شو

119

بخود رس از سر هنگامه بر خیز

تو خود را در ضمیر خود فرو ریز

120

تن و جان را دو تا گفتن کلام است

تن و جان را دو تا دیدن حرام است

121

بجان پوشیده رمز کائنات است

بدن خالی ز احوال حیات است

122

عروس معنی از صورت حنا بست

نمود خویش را پیرایه ها بست

123

حقیقت روی خود را پرده باف است

که او را لذتی در انکشاف است

124

بدن را تا فرنگ از جان جدا دید

نگاهش ملک و دین را هم دو تا دید

125

کلیسا سبحه پطرس شمارد

که او با حاکمی کاری ندارد

126

بکار حاکمی مکر و فنی بین

تن بیجان و جان بی تنی بین

127

خرد را با دل خود همسفر کن

یکی بر ملت ترکان نظر کن

128

به تقلید فرنگ از خود رمیدند

میان ملک و دین ربطی ندیدند

129

«یکی» را آنچنان صد پاره دیدیم

عدد بهر شمارش آفریدیم

130

کهن دیری که بینی مشت خاکست

دمی از سر گذشت ذات پاکست

131

حکیمان مرده را صورت نگارند

ید موسی دم عیسی ندارند

132

درین حکمت دلم چیزی ندید است

برای حکمت دیگر تپید است

133

من این گویم جهان در انقلابست

درونش زنده و در پیچ و تابست

134

ز اعداد و شمار خویش بگذر

یکی در خود نظر کن پیش بگذر

135

در آن عالم که جزو از کل فزون است

قیاس رازی و طوسی جنون است

136

زمانی با ارسطو آشنا باش

دمی با ساز بیکن هم نوا باش

137

و لیکن از مقامشان گذر کن

مشو گم اندرین منزل سفر کن

138

به آن عقلی که داند بیش و کم را

شناسد اندرون کان و یم را

139

جهان چند و چون زیر نگین کن

بگردون ماه و پروین را کمین کن

140

و لیکن حکمت دیگر بیاموز

رهان خود را از این مکر شب و روز

141

مقام تو برون از روزگار است

طلب کن آن یمین کو بی یسار است

142

سوال چهارم

143

قدیم و محدث از هم چون جدا شد

که این عالم شد آن دیگر خدا شد

144

اگر معروف و عارف ذات پاکست

چه سودا در سر این مشت خاکست

145

جواب

146

خودی را زندگی ایجاد غیر است

فراق عارف و معروف خیر است

147

قدیم و محدث ما از شمار است

شمار ما طلسم روزگار است

148

دمادم دوش و فردا می شماریم

به هست و بود و باشد کار داریم

149

ازو خود را بریدن فطرت ماست

تپیدن نارسیدن فطرت ماست

150

نه ما را در فراق او عیاری

نه او را بی وصال ما قراری

151

نه او بی ما نه ، بی او چه حال است

فراق ما فراق اندر وصال است

152

جدائی خاک را بخشد نگاهی

دهد سرمایه کوهی بکاهی

153

جدائی عشق را آئینه دار است

جدائی عاشقان را سازگار است

154

اگر ما زنده ایم از دردمندی است

وگر پاینده ایم از دردمندی است

155

من و او چیست اسرار الهی است

من و او بر دوام ما گواهی است

156

بخلوت هم بجلوت نور ذات است

میان انجمن بودن حیات است

157

محبت دیده ور بی انجمن نیست

محبت خود نگر بی انجمن نیست

158

به بزم ما تجلی هاست بنگر

جهان ناپید و او پیداست بنگر

159

در و دیوار و شهر و کاخ و کو نیست

که اینجا هیچکس جز ما و او نیست

160

گهی خود را ز ما بیگانه سازد

گهی ما را چو سازی می نوازد

161

گهی از سنگ تصویرش تراشیم

گهی نادیده بر وی سجده پاشیم

162

گهی هر پرده فطرت دریدیم

جمال یار بیباکانه دیدیم

163

چه سودا در سر این مشت خاکست

ازین سودا درونش تابناکست

164

چه خوش سودا که نالد از فراقش

و لیکن هم ببالد از فراقش

165

فراق او چنان صاحب نظر کرد

که شام خویش را بر خود سحر کرد

166

خودی را دردمندامتحان ساخت

غم دیرینه را عیش جوان ساخت

167

گهر ها سلک سلک از چشم تر برد

ز نخل ماتمی شیرین ثمر برد

168

خودی را تنگ در آغوش کردن

فنا را با بقا هم دوش کردن

169

محبت در گره بستن مقامات

محبت در گذشتن از نهایات

170

محبت ذوق انجامی ندارد

طلوع صبح او شامی ندارد

171

براهش چون خرد پیچ و خمی هست

جهانی در فروغ یکدمی هست

172

هزاران عالم افتد در ره ما

بپایان کی رسد جولانگه ما

173

مسافر جاودان زی جاودان میر

جهانی را که پیش آید فراگیر

174

به بحرش گم شدن انجام ما نیست

اگر او را تو در گیری فنا نیست

175

خودی اندر خودی گنجد محال است

خودی را عین خود بودن کمال است

176

سوال پنجم

177

که من باشم مرا از من خبر کن

چه معنی دارد «اندر خود سفر کن»

178

جواب

179

خودی تعویذ حفظ کائنات است

نخستین پرتو ذاتش حیات است

180

حیات از خواب خوش بیدار گردد

درونش چون یکی بسیار گردد

181

نه او را بی نمود ما گشودی

نه ما را بی گشود او نمودی

182

ضمیرش بحر ناپیدا کناری

دل هر قطره موج بیقراری

183

سر و برگ شکیبائی ندارد

بجز افراد پیدائی ندارد

184

حیات آتش خودیها چون شررها

چو انجم ثابت و اندر سفر ها

185

ز خود نا رفته بیرون غیر بین است

میان انجمن خلوت نشین است

186

یکی بنگر بخود پیچیدن او

ز خاک پی سپر بالیدن او

187

نهان از دیده ها در های و هوئی

دمادم جستجوی رنگ و بوئی

188

ز سوز اندرون در جست و خیز است

به آئینی که با خود در ستیز است

189

جهان را از ستیز او نظامی

کف خاک از ستیز آئینه فامی

190

نریزد جز خودی از پرتو او

نخیزد جز گهر اندر زو او

191

خودی را پیکر خاکی حجاب است

طلوع او مثال آفتاب است

192

درون سینه ما خاور او

فروغ خاک ما از جوهر او

193

تو میگوئی مرا از «من» خبر کن

چه معنی دارد «اندر خود سفرکن»؟

194

ترا گفتم که ربط جان و تن چیست

سفر در خود کن و بنگر که «من »چیست

195

سفر در خویش زادن بی اب و مام

ثریا را گرفتن از لب بام

196

ابد بردن بیک دم اضطرابی

تماشا بی شعاع آفتابی

197

ستردن نقش هر امید و بیمی

زدن چاکی به دریا چون کلیمی

198

شکستن این طلسم بحر و بر را

ز انگشتی شکافیدن قمر را

199

چنان باز آمدن از لامکانش

درون سینه او در کف جهانش

200

ولی این راز را گفتن محال است

که دیدن شیشه و گفتن سفال است

201

چه گویم از «من» و از توش و تابش

کند« انا عرضنا» بی نقابش

202

فلک را لرزه بر تن از فر او

زمان و هم مکان اندر بر او

203

نشیمن را دل آدم نهاد است

نصیب مشت خاکی او فتاد است

204

جدا از غیر و هم وابسته غیر

گم اندر خویش و هم پیوسته غیر

205

خیال اندر کف خاکی چسان است

که سیرش بی مکان و بی زمان است

206

بزندان است و آزاد است این چیست

کمند و صید و صیاد است این چیست

207

چراغی در میان سینه تست

چه نور است این که در آئینه تست

208

مشو غافل که تو او را امینی

چه نادانی که سوی خود نبینی

209

سوال ششم

210

چه جزو است آنکه او از کل فزون است

طریق جستن آن جزو چون است

211

جواب

212

خودی ز اندازه های ما فزون است

خودی زان کل که تو بینی فزون است

213

ز گردون بار بار افتد که خیزد

به بحر روزگار افتد که خیزد

214

جز او در زیر گردون خود نگر کیست؟

به بی بالی چنان پرواز گر کیست؟

215

به ظلمت مانده و نوری در آغوش

برون از جنت و حوری در آغوش

216

به آن نطقی دل آویزی که دارد

ز قعر زندگی گوهر بر آرد

217

ضمیر زندگانی جاودانی است

بچشم ظاهرش بینی زمانی است

218

به تقدیرش مقام هست و بود است

نمود خویش و حفظ این نمود است

219

چه میپرسی چه گون است و چه گون نیست

که تقدیر از نهاد او برون نیست

220

چه گویم از چگون و بی چگونش

برون مجبور و مختار اندرونش

221

چنین فرموده سلطان بدر است

که ایمان در میان جبر و قدر است

222

تو هر مخلوق را مجبور گوئی

اسیر بند نزد و دور گوئی

223

ولی جان از دم جان آفرین است

به چندین جلوه ها خلوت نشین است

224

ز جبر او حدیثی در میان نیست

که جان بی فطرت آزاد جان نیست

225

شبیخون بر جهان کیف و کم زد

ز مجبوری به مختاری قدم زد

226

چو از خود گرد مجبوری فشاند

جهان خویش را چون ناقه راند

227

نگردد آسمان بی رخصت او

نتابد اختری بی شفقت او

228

کند بی پرده روزی مضمرش را

بچشم خویش بیند جوهرش را

229

قطار نوریان در رهگذار است

پی دیدار او در انتظار است

230

شراب افرشته از تاکش بگیرد

عیار خویش از خاکش بگیرد

231

چه پرسی از طریق جستجویش

فرو آرد مقام های و هویش

232

شب و روزی که داری بر ابد زن

فغان صبحگاهی بر خرد زن

233

خرد را از حواس آید متاعی

فغان از عشق می گیرد شعاعی

234

خرد جز را فغان کل را بگیرد

خرد میرد فغان هرگز نمیرد

235

خرد بهر ابد ظرفی ندارد

نفس چون سوزن ساعت شمارد

236

تراشد روز ها شب ها سحر ها

نگیرد شعله و چیند شرر ها

237

فغان عاشقان انجام کاریست

نهان در یکدم او روزگاریست

238

خودی تا ممکناتش وا نماید

گره از اندرون خود گشاید

239

از آن نوری که وا بیند نداری

تو او را فانی و آنی شماری

240

از آن مرگی که میآید چه باک است

خودی چون پخته شد از مرگ پاک است

241

ز مرگ دیگری لرزد دل من

دل من جان من آب و گل من

242

ز کار عشق و مستی برفتادن

شرار خود به خاشاکی ندادن

243

بدست خود کفن بر خود بریدن

بچشم خویش مرگ خویش دیدن

244

ترا این مرگ هر دم در کمین است

بترس از وی که مرگ ما همین است

245

کند گور تو اندر پیکر تو

نکیر و منکر او در بر تو

246

سوال هفتم

247

مسافر چون بود رهرو کدام است

کرا گویم که او مرد تمام است

248

جواب

249

اگرچه چشمی گشائی بر دل خویش

درون سینه بینی منزل خویش

250

سفر اندر حضر کردن چنین است

سفر از خود بخود کردن همین است

251

کسی اینجا نداند ما کجائیم

که در چشم مه و اختر نیائیم

252

مجو پایان که پایانی نداری

بپایان تا رسی جانی نداری

253

نه ما را پخته پنداری که خامیم

بهر منزل تمام و ناتمامیم

254

بپایان نارسیدن زندگانی است

سفر ما را حیات جاودانی است

255

ز ماهی تا به مه جولانگه ما

مکان و هم زمان گرد ره ما

256

بخود پیچیم و بیتاب نمودیم

که ما موجیم و از قعر وجودیم

257

دمادم خویش را اندر کمین باش

گریزان از گمان سوی یقین باش

258

تب و تاب محبت را فنا نیست

یقین و دید را نیز انتها نیست

259

کمال زندگی دیدار ذات است

طریقش رستن از بند جهات است

260

چنان با ذات حق خلوت گزینی

ترا او بیند و او را تو بینی

261

منور شو ز نور «من یرانی»

مژه برهم مزن تو خود نمانی

262

بخود محکم گذر اندر حضورش

مشو ناپید اندر بحر نورش

263

نصیب ذره کن آن اضطرابی

که تابد در حریم آفتابی

264

چنان در جلوه گاه یار میسوز

عیان خود را نهان او را برافروز

265

کسی کو دید عالم را امام است

من تو ناتمامیم او تمام است

266

اگر او را نیابی در طلب خیز

اگر یابی به دامانش در آویز

267

فقیه و شیخ و ملا را مده دست

مرو مانند ماهی غافل از شست

268

بکار ملک و دین او مرد راهی است

که ما کوریم و او صاحب نگاهی است

269

مثال آفتاب صبحگاهی

دمد از هر بن مویش نگاهی

270

فرنگ آئین جمهوری نهاد ست

رسن از گردن دیوی گشادست

271

نوا بی زخمه و سازی ندارد

ابی طیاره پروازی ندارد

272

ز باغش کشت ویرانی نکوتر

ز شهر او بیابانی نکوتر

273

چو رهزن کاروانی در تک و تاز

شکمها بهر نانی در تک و تاز

274

روان خوابید و تن بیدار گردید

هنر با دین و دانش خوار گردید

275

خرد جز کافری کافر گری نیست

فن افرنگ جز مردم دری نیست

276

گروهی را گروهیدر کمین است

خدایش یار اگر کارش چنین است

277

ز من ده اهل مغرب را پیامی

که جمهور است تیغ بی نیامی

278

چه شمشیری که جانها می ستاند

تمیز مسلم و کافر نداند

279

نماند در غلاف خود زمانی

برد جان خود و جان جهانی

280

سوال هشتم

281

کدامی نکته را نطق است اناالحق

چه گوئی هرزه بود آن رمز مطلق

282

جواب

283

من از رمز اناالحق باز گویم

و گر با هند و ایران راز گویم

284

مغی در حلقه دیر این سخن گفت

«حیات از خود فریبی خورد و من »گفت

285

خدا خفت و وجود ما ز خوابش

وجود ما نمود ما ز خوابش

286

مقام تحت وفوق و چار سو خواب

سکون و سیر و شوق و جستجو خواب

287

دل بیدار و عقل نکته بین خواب

گمان و فکر و تصدیق و یقین خواب

288

ترا این چشم بیداری بخواب است

ترا گفتار و کرداری بخواب است

289

چو او بیدار گردد دیگری نیست

متاع شوق را سوداگری نیست

290

فروغ دانش ما از قیاس است

قیاس ما ز تقدیر حواس است

291

چو حس دیگر شد این عالم دگر شد

سکون و سیر و کیف و کم دگر شد

292

توان گفتن جهان رنگ و بو نیست

زمین و آسمان و کاخ و کو نیست

293

توان گفتن که خوابی یا فسونی است

حجاب چهره آن بی چگونی است

294

توان گفتن همه نیرنگ هوش است

فریب پرده های چشم و گوش است

295

خودی از کائنات رنگ و بو نیست

حواس ما میان ما و او نیست

296

نگه را در حریمش نیست راهی

کنی خود را تماشا بی نگاهی

297

حساب روزش از دور فلک نیست

بخود بینی ظن و تخمین و شک نیست

298

اگر کوئی که «من» وهم و گمان است

نمودش چون نمود این و آن است

299

بگو با من که دارای گمان کیست

یکی در خود نگر آن بی نشان کیست

300

جهان پیدا و محتاج دلیلی

نمیآید به فکر جبرئیلی

301

خودی پنهان ز حجت بی نیاز است

یکی اندیش و دریاب این چه رازست

302

خودی را حق بدان باطل مپندار

خودی را کشت بی حاصل مپندار

303

خودی چون پخته گردد لازوالست

فراق عاشقان عین وصالست

304

شرر را تیز بالی میتوان داد

تپید لایزالی میتوان داد

305

دوام حق جزای کار او نیست

که او را این دوام از جستجو نیست

306

دوام آن به که جان مستعاری

شود از عشق و مستی پایداری

307

وجود کوهسار و دشت و در هیچ

جهان فانی خودی باقی دگر هیچ

308

دگر از شنکر و منصور کم گوی

خدا را هم براه خویشتن جوی

309

بخود گم بهر تحقیق خودی شو

انا الحق گوی و صدیق خودی شو

310

سوال نهم

311

که شد بر سر وحدت واقف آخر؟

شناسای چه آمد عارف آخر؟

312

جواب

313

ته گردون مقام دلپذیر است

و لیکن مهر و ماهش زود میر است

314

بدوش شام نعش آفتابی

کواکب را کفن از ماهتابی

315

پرد کهسار چون ریگ روانی

دگرگون می شود دریا بآنی

316

گلان را در کمین باد خزان است

متاع کاروان از بیم جان است

317

ز شبنم لاله را گوهر نماند

دمی ماند دمی دیگر نماند

318

نوا نشنیده در چنگی بمیرد

شرر ناجسته در سنگی بمیرد

319

مپرس از من ز عالمگیری مرگ

من و تو از نفس زنجیری مرگ

320

غزل

321

فنا را باده هر جام کردند

چه بیدردانه او را عام کردند

322

تماشا گاه مرگ ناگهان را

جهان ماه و انجم نام کردند

323

اگر یک زره اش خوی رم آموخت

به افسون نگاهی رام کردند

324

قرار از ما چه میجوئی که ما را

اسیر گردش ایام کردند

325

خودی در سینه چاکی نگهدار

ازین کوکب چراغ شام کردند

326

جهان یکسر مقام آفلین است

درین غربت سرا عرفان همین است

327

دل ما در تلاش باطلی نیست

نصیب ما غم بی حاصلی نیست

328

نگه دارند اینجا آرزو را

سرور ذوق و شوق جستجو را

329

خودی را لازوالی میتوان کرد

فراقی را وصالی میتوان کرد

330

چراغی از دم گرمی توان سوخت

به سوزن چاک گردون میتوان دوخت

331

خدای زنده بی ذوق سخن نیست

تجلی های او بی انجمن نیست

332

که برق جلوه او بر جگر زد؟

که خورد آن باده و ساغر بسر زد

333

عیار حسن و خوبی از دل کیست؟

مه او در طواف منزل کیست؟

334

«الست» از خلوت نازی که برخاست

«بلی» از پرده سازی که برخاست

335

چه آتش عشق در خاکی بر افروخت

هزاران پرده یک آواز ما سوخت

336

اگر مائیم گردان جام ساقی است

به بزمش گرمی هنگامه باقی است

337

مرا دل سوخت بر تنهائی او

کنم سامان بزم آرائی او

338

مثال دانه می کارم خودی را

برای او نگهدارم خودی را

339

خاتمه

340

تو شمشیری ز کام خود برون آ

برون آ ، از نیام خود برون آ

341

نقاب از ممکنات خویش برگیر

مه و خورشید و انجم را به برگیر

342

شب خود روشن از نور یقین کن

ید بیضا برون از آستین کن

343

کسی کو دیده را بر دل گشود است

شراری کشت و پروینی درود است

344

شراری جسته ئی گیر از درونم

که من مانند رومی گرم خونم

345

وگرنه آتش از تهذیب نوگیر

برون خود بیفروز ، اندرون میر

متن شعر کپی شد.