سایر · اقبال لاهوری
احوال دوشیزه مریخ که دعوی رسالت کرده
1
در گذشتیم از هزاران کوی و کاخ
بر کنار شهر میدان فراخ
2
اندر آن میدان هجوم مرد و زن
در میان یک زن قدش چون نارون
3
چهره اش روشن ولی بی نور جان
معنی او بر بیان او گران
4
حرف او بی سوز و چشمش بی نمی
از سرور آرزو نامحرمی
5
فارغ از جوش جوانی سینه اش
کور و صورت ناپذیر آئینه اش
6
بیخبر از عشق و از آئین عشق
صعوه رد کرده شاهین عشق
7
گفت با ما آن حکیم نکته دان
«نیست این دوشیزه از مریخیان
8
ساده و آزاده و بی ریو و رنگ
فرز مرز او را بدزدید از فرنگ
9
پخته در کار نبوت ساختش،
اندرین عالم فرو انداختش
10
گفت نازل گشته ام از آسمان
دعوت من دعوت آخر زمان
11
از مقام مرد و زن دارد سخن
فاش تر می گوید اسرار بدن
12
نزد این آخر زمان تقدیر زیست
در زبان ارضیان گویم که چیست»