کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید

1

از مقام مومنان دوری چرا

یعنی از فردوس مهجوری چرا

2

حلاج

3

مرد آزادی که داند خوب و زشت

می نگنجد روح او اندر بهشت

4

جنت ملا ، می و حور و غلام

جنت آزادگان سیر دوام

5

جنت ملا خور و خواب و سرود

جنت عاشق تماشای وجود

6

حشر ملا شق قبر و بانگ صور

عشق شور انگیز خود صبح نشور

7

علم بر بیم و رجا دارد اساس

عاشقان را نی امید و نی هراس

8

علم ترسان از جلال کائنات

عشق غرق اندر جمال کائنات

9

علم را بر رفته و حاضر نظر

عشق گوید آنچه می آید نگر

10

علم پیمان بسته با آئین جبر،

چاره او چیست غیر از جبر و صبر

11

عشق آزاد و غیور و ناصبور

در تماشای وجود آمد جسور

12

عشق ما از شکوه ها بیگانه ایست

گرچه او را گریه مستانه ایست

13

این دل مجبور ما مجبور نیست

ناوک ما از نگاه حور نیست

14

آتش ما را بیفزاید فراق

جان ما را سازگار آید فراق

15

بی خلشها زیستن ، نا زیستن

باید آتش در ته پا زیستن

16

زیستن این گونه تقدیر خودی است

از همین تقدیر تعمیر خودی است

17

ذره ئی از شوق بیحد رشک مهر

گنجد اندر سینه او نه سپهر

18

شوق چون بر عالمی شبخون زند

آنیان را جاودانی می کند

19

زنده رود

20

گردش تقدیر مرگ و زندگیست

کس نداند گردش تقدیر چیست

21

حلاج

22

هر که از تقدیر دارد ساز و برگ

لرزد از نیروی او ابلیس و مرگ

23

جبر دین مرد صاحب همت است

جبر مردان از کمال قوت است

24

پخته مردی پخته تر گردد ز جبر،

جبر مرد خام را آغوش قبر

25

جبر خالد عالمی برهم زند

جبر ما بیخ و بن ما بر کند

26

کار مردان است تسلیم و رضا

بر ضعیفان راست ناید این قبا

27

تو که دانی از مقام پیر روم

می ندانی از کلام پیر روم

28

«بود گبری در زمان با یزید

گفت او را یک مسلمان سعید

29

خوشتر آن باشد که ایمان آوری

تا بدست آید نجات و سروری

30

گفت این ایمان اگر هست ای مرید

آن که دارد شیخ عالم با یزید

31

من ندارم طاقت آن ، تاب آن

کان فزون آمد ز کوششهای جان

32

رومی

33

کار ما غیر از امید و بیم نیست

هر کسی را همت تسلیم نیست

34

ایکه گوئی بودنی این بود ، شد

کار ها پابند آئین بود ، شد

35

معنی تقدیر کم فهمیده ئی

نی خودی را نی خدا را دیده ئی

36

مرد مومن با خدا دارد نیاز

«با تو ما سازیم ، تو با ما بساز»

37

عزم او خلاق تقدیر حق است

روز هیجا تیر او تیر حق است

38

زنده رود

39

کم نگاهان فتنه ها انگیختند

بنده حق را به دار آویختند

40

آشکارا بر تو پنهان وجود

باز گو آخر گناه تو چه بود؟

41

حلاج

42

بود اندر سینه من بانگ صور

ملتی دیدم که دارد قصد گور

43

مومنان با خوی و بوی کافران

لااله گویان و از خود منکران

44

«امر حق» گفتند نقش باطل است

زانکه او وابسته آب و گل است

45

من بخود افروختم نار حیات

مرده را گفتم ز اسرار حیات

46

از خودی طرح جهانی ریختند

دلبری با قاهری آمیختند

47

هر کجا پیدا و نا پیدا خودی

بر نمی تابد نگاه ما خودی

48

نار ها پوشیده اندر نور اوست

جلوه های کائنات از طور اوست

49

هر زمان هر دل درین دیر کهن

از خودی در پرده میگوید سخن

50

هر که از نارش نصیب خود نبرد

در جهان از خویشتن بیگانه مرد

51

هند و هم ایران ز نورش محرم است

آنکه نارش هم شناسد آن کم است

52

من ز نور و نار او دادم خبر

بنده محرم گناه من نگر

53

آنچه من کردم تو هم کردی بترس

محشری بر مرده آوردی بترس

54

طاهره

55

از گناه بنده صاحب جنون

کائنات تازه ئی آید برون

56

شوق بیحد پرده ها را بر درد

کهنگی را از تماشا می برد

57

آخر از دار و رسن گیرد نصیب

بر نگردد زنده از کوی حبیب

58

جلوه او بنگر اندر شهر و دشت

تا نپنداری که از عالم گذشت

59

در ضمیر عصر خود پوشیده است

اندرین خلوت چسان گنجیده است

60

زنده رود

61

ای ترا دادند درد جستجوی

معنی یک شعر خود با من بگوی

62

«قمری ، کف خاکستر و بلبل قفس رنگ

ای ناله نشان جگر سوخته ئی چیست»

63

غالب

64

ناله ئی کو خیزد از سوز جگر

هر کجا تاثیر او دیدم دگر

65

قمری از تاثیر او وا سوخته

بلبل از وی رنگها اندوخته

66

اندرو مرگی به آغوش حیات

یک نفس اینجا حیات آنجا ممات

67

آنچنان رنگی که ارژنگی ازوست

آنچنان رنگی که بیرنگی ازوست

68

تو ندانی این مقام رنگ و بوست

قسمت هر دل بقدر های و هوست

69

یا به رنگ آ ، یا به بیرنگی گذر

تا نشانی گیری از سوز جگر

70

زنده رود

71

صد جهان پیدا درین نیلی فضاست

هر جهان را اولیا و انبیاست

72

غالب

73

نیک بنگر اندرین بود و نبود

پی به پی آید جهانها در وجود

74

«هر کجا هنگامه عالم بود

رحمه للعالمینی هم بود»

75

زنده رود

76

فاش تر گو زانکه فهمم نارساست

77

غالب

78

این سخن را فاش تر گفتن خطاست

79

زنده رود

80

گفتگوی اهل دل بیحاصل است

81

غالب

82

نکته را بر لب رسیدن مشکل است

83

زنده رود

84

تو سراپا آتش از سوز طلب

بر سخن غالب نیائی ای عجب

85

غالب

86

خلق و تقدیر و هدایت ابتداست

رحمه للعالمینی انتهاست

87

زنده رود

88

من ندیدم چهره معنی هنوز

آتشی داری اگر ما را بسوز

89

غالب

90

ای چو من بیننده اسرار شعر

این سخن افزونتر است از تار شعر

91

شاعران بزم سخن آراستند

این کلیمان بی ید بیضاستند

92

آنچه تو از من بخواهی کافری است

کافری کو ماورای شاعری است

93

حلاج

94

هر کجا بینی جهان رنگ و بو

آن که از خاکش بروید آرزو

95

یا ز نور مصطفی او را بهاست

یا هنوز اندر تلاش مصطفی است

96

زنده رود

97

از تو پرسم گرچه پرسیدن خطاست

سر آن جوهر که نامش مصطفی است

98

آدمی یا جوهری اندر وجود

آنکه آید گاهگاهی در وجود

99

حلاج

100

پیش او گیتی جبین فرسوده است

خویش را خود عبده فرموده است

101

عبده از فهم تو بالاتر است

زانکه او هم آدم و هم جوهر است

102

جوهر او نی عرب نی اعجم است

آدم است و هم ز آدم اقدم است

103

عبده صورتگر تقدیر ها

اندرو ویرانه ها تعمیر ها

104

عبده هم جانفزا هم جان ستان

عبده هم شیشه هم سنگ گران

105

عبد دیگر عبده چیزی دگر

ما سراپا انتظار او منتظر

106

عبده دهر است و دهر از عبده است

ما همه رنگیم و او بی رنگ و بوست

107

عبده با ابتدا بی انتها است

عبده را صبح و شام ما کجاست

108

کس ز سر عبده آگاه نیست

عبده جز سر الا الله نیست

109

لااله تیغ و دم او عبده

فاش تر خواهی بگو هو عبده

110

عبده چند و چگون کائنات

عبده راز درون کائنات

111

مدعا پیدا نگردد زین دو بیت

تا نبینی از مقام «ما رمیت»

112

بگذر از گفت و شنود ای زنده رود

غرق شو اندر وجود ای زنده رود

113

زنده رود

114

کم شناسم عشق را این کار چیست

ذوق دیدار است پس دیدار چیست

115

حلاج

116

معنی دیدار آن آخر زمان

حکم او بر خویشتن کردن روان

117

در جهان زی چون رسول انس و جان

تا چو او باشی قبول انس و جان

118

باز خود را بین همین دیدار اوست

سنت او سری از اسرار اوست

119

زنده رود

120

چیست دیدار خدای نه سپهر

آنکه بی حکمش نگردد ماه و مهر

121

حلاج

122

نقش حق اول بجان انداختن

باز او را در جهان انداختن

123

جان تا در جهان گردد تمام

می شود دیدار حق دیدار عام

124

ای خنک مردی که از یک هوی او

نه فلک دارد طواف کوی او

125

وای درویشی که هوئی آفرید

باز لب بر بست و دم در خود کشید

126

حکم حق را در جهان جاری نکرد

نانی از جو خورد و کراری نکرد

127

خانقاهی جست و از خیبر رمید

راهبی ورزید و سلطانی ندید

128

نقش حق داری جهان نخچیر تست

هم عنان تقدیر با تدبیر تست

129

عصر حاضر با تو می جوید ستیز

نقش حق بر لوح این کافر بریز

130

زنده رود

131

نقش حق را در جهان انداختند

من نمی دانم چسان انداختند

132

حلاج

133

یا بزور دلبری انداختند

یا بزور قاهری انداختند

134

زانکه حق در دلبری پیدا تر است

دلبری از قاهری اولی تر است

135

زنده رود

136

باز گو ای صاحب اسرار شرق

در میان زاهد و عاشق چه فرق

137

حلاج

138

زاهد اندر عالم دنیا غریب

عاشق اندر عالم عقبی غریب

139

زنده رود

140

معرفت را انتها نابودن است

زندگی اندر فنا آسودن است

141

حلاج

142

سکر یاران از تهی پیمانگی است

نیستی از معرفت بیگانگی است

143

ای که جوئی در فنا مقصود را

در نمی یابد عدم موجود را

144

زنده رود

145

آنکه خود را بهتر از آدم شمرد

در خم و جامش نه می باقی نه درد

146

مشت خاک ما بگردون آشناست

آتش آن بی سر و سامان کجاست

147

حلاج

148

کم بگو زان خواجه اهل فراق

تشنه کام و از ازل خونین ایاق

149

ما جهول ، او عارف بود و نبود

کفر او این راز را بر ما گشود

150

از فتادن لذت برخاستن

عیش افزدون ز درد کاستن

151

عاشقی در نار او وا سوختن

سوختن بی نار او نا سوختن

152

زانکه او در عشق و خدمت اقدم است

آدم از اسرار او نامحرم است

153

چاک کن پیراهن تقلید را

تا بیاموزی ازو توحید را

154

زنده رود

155

ای ترا اقلیم جان زیر نگین

یک نفس با ما دگر صحبت گزین

156

حلاج

157

با مقامی در نمی سازیم و بس

ما سراپا ذوق پروازیم و بس

158

هر زمان دیدن تپیدن کار ماست

بی پر و بالی پریدن کار ماست

متن شعر کپی شد.