کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

خطاب به جاوید

1

سخنی به نژاد نو

2

این سخن آراستن بیحاصل است

بر نیاید آنچه در قعر دل است

3

گرچه من صد نکته گفتم بی حجاب

نکته ئی دارم که ناید در کتاب

4

گر بگویم می شود پیچیده تر

حرف و صوت او را کند پوشیده تر

5

سوز او را از نگاه من بگیر

یا ز آه صبحگاه من بگیر

6

مادرت درس نخستین با تو داد

غنچه تو از نسیم او گشاد

7

از نسیم او ترا این رنگ و بوست

ای متاع ما بهای تو ازوست

8

دولت جاوید ازو اندوختی

از لب او لااله آموختی

9

ای پسر ذوق نگه از من بگیر

سوختن در لااله از من بگیر

10

لااله گوئی بگو از روی جان

تا ز اندام تو آید بوی جان

11

مهر و مه گردد ز سوز لااله

دیده ام این سوز را در کوه و که

12

این دو حرف لااله گفتار نیست

لااله جز تیغ بی زنهار نیست

13

زیستن با سوز او قهاری است

لااله ضرب است و ضرب کاری است

14

مومن و پیش کسان بستن نطاق

مومن و غداری و فقر و نفاق

15

با پشیزی دین و ملت را فروخت

هم متاع خانه و هم خانه سوخت

16

لااله اندر نمازش بود و نیست

نازها اندر نیازش بود و نیست

17

نور در صوم و صلوت او نماند

جلوه ئی در کائنات او نماند

18

آنکه بود الله او را ساز و برگ

فتنه او حب مال و ترس مرگ

19

رفت ازو آن مستی و ذوق و سرور

دین او اندر کتاب و او بگور

20

صحبتش با عصر حاضر در گرفت

حرف دین را از دو «پیغمبر» گرفت

21

آن ز ایران بود و این هندی نژاد

آن ز حج بیگانه و این از جهاد

22

تا جهاد و حج نماند از واجبات

رفت جان از پیکر صوم و صلوت

23

روح چون رفت از صلوت و از صیام

فرد ناهموار و ملت بی نظام

24

سینه ها از گرمی قرآن تهی

از چنین مردان چه امید بهی

25

از خودی مرد مسلمان در گذشت

ای خضر دستی که آب از سر گذشت

26

سجده ئی کزوی زمین لرزیده است

بر مرادش مهر و مه گردیده است

27

ق

28

سنگ اگر گیرد نشان آن سجود

در هوا آشفته گردد همچو دود

29

این زمان جز سر بزیری هیچ نیست

اندر و جز ضعف پیری هیچ نیست

30

آن شکوه ربی الاعلی کجاست

این گناه اوست یا تقصیر ماست

31

هر کسی بر جاده خود تند رو

ناقه ما بی زمام و هرزه دو

32

صاحب قرآن و بی ذوق طلب؟

العجب ثم العجب ثم العجب!

33

گر خدا سازد ترا صاحب نظر

روزگاری را که می آید نگر

34

عقلها بیباک و دلها بی گداز

چشمها بی شرم و غرق اندر مجاز

35

علم و فن دین و سیاست ، عقل و دل

زوج زوج اندر طواف آب و گل

36

آسیا آن مرز و بوم آفتاب

غیر بین از خویشتن اندر حجاب

37

قلب او بی واردات نو بنو

حاصلش را کس نگیرد باد و جو

38

روزگارش اندرین دیرینه دیر

ساکن و یخ بسته و بی ذوق سیر

39

صید ملایان و نخچیر ملوک

آهوی اندیشه او لنگ و لوک

40

عقل و دین و دانش و ناموس و ننگ

بسته فتراک لردان فرنگ

41

تاختم بر عالم افکار او

بر دریدم پرده اسرار او

42

در میان سینه دل خون کرده ام

تا جهانش را دگرگون کرده ام

43

من بطبع عصر خود گفتم دو حرف

کرده ام بحرین را اندر دو ظرف

44

حرف پیچاپیچ و حرف نیش دار

تا کنم عقل و دل مردان شکار

45

حرف ته داری باند از فرنگ

ناله مستانه ئی از تار چنگ

46

اصل این از ذکر و اصل آن ز فکر

ای تو بادا وارث این فکر و ذکر

47

آب جویم از دو بحر اصل من است

فصل من فصل است و هم وصل من است

48

تا مزاج عصر من دیگر فتاد

طبع من هنگامه دیگر نهاد

49

نوجوانان تشنه لب خالی ایاغ

شسته رو تاریک جان روشن دماغ

50

کم نگاه و بی یقین و نا امید

چشم شان اندر جهان چیزی ندید

51

ناکسان منکر ز خود مومن به غیر

خشت بند از خاکشان معمار دیر

52

مکتب از مقصود خویش آگاه نیست

تا بجذب اندرونش راه نیست

53

نور فطرت راز جانها پاک شست

یک گل رعنا ز شاخ او نرست

54

خشت را معمار ما کج می نهد

خوی بط با بچه شاهین دهد

55

علم تا سوزی نگیرد از حیات

دل نگیرد لذتی از واردات

56

علم جز شرح مقامات تو نیست

علم جز تفسیر آیات تو نیست

57

سوختن میباید اندر نار حس

تا بدانی نقره خود را ز مس

58

علم حق اول حواس آخر حضور

آخر او می نگنجد در شعور

59

صد کتاب آموزی از اهل هنر

خوشتر آن درسی که گیری از نظر

60

هر کسی زان می که ریزد از نظر

مست می گردد بانداز دگر

61

از دم باد سحر میرد چراغ

لاله زان باد سحر ، می در ایاغ

62

کم خور و کم خواب و کم گفتار باش

گرد خود گردنده چون پرگار باش

63

منکر حق نزد ملا کافر است

منکر خود نزد من کافر تر است

64

آن به انکار وجود آمد «عجول،

این «عجول» و هم «ظلوم» و هم «جهول»

65

شیوه اخلاص را محکم بگیر

پاک شو از خوف سلطان و امیر

66

عدل در قهر و رضا از کف مده

قصد در فقر و غنا از کف مده

67

حکم دشوار است تاویلی مجو

جز به قلب خویش قندیلی مجو

68

حفظ جانها ذکر و فکر بی حساب

حفظ تنها ضبط نفس اندر شباب

69

حاکمی در عالم بالا و پست

جز به حفظ جان و تن ناید بدست

70

لذت سیر است مقصود سفر

گر نگه بر آشیان داری مپر

71

ماه گردد تا شود صاحب مقام

سیر آدم را مقام آمد حرام

72

زندگی جز لذت پرواز نیست

آشیان با فطرت او ساز نیست

73

رزق زاغ و کرکس اندر خاک گور

رزق بازان در سواد ماه و هور

74

سر دین صدق مقال اکل حلال

خلوت و جلوت تماشای جمال

75

در ره دین سخت چون الماس زی

دل بحق بر بند و بی وسواس زی

76

سری از اسرار دین بر گویمت

داستانی از مظفر گویمت

77

اندر اخلاص عمل فرد فرید

پادشاهی با مقام با یزید

78

پیش او اسبی چو فرزندان عزیز

سخت کوش چون صاحب خود در ستیز

79

سبزه رنگی از نجیبان عرب

باوفا ، بی عیب ، پاک اندر نسب

80

مرد مومن را عزیز ای نکته رس

چیست جز قرآن و شمشیر و فرس

81

من چه گویم وصف آن خیر الجیاد

کوه و روی آبها رفتی چو باد

82

روز هیجا از نظر آماده تر

تند بادی طایف کوه و کمر

83

در تک او فتنه های رستخیز

سنگ از ضرب سم او ریز ریز

84

روزی آن حیوان چو انسان ارجمند

گشت از درد شکم زار و نژند

85

کرد بیطاری علاجش از شراب

اسب شه را وارهاند از پیچ و تاب

86

شاه حق بین دیگر آن یکران نخواست

شرع تقوی از طریق ما جداست

87

ای ترا بخشد خدا قلب و جگر

طاعت مرد مسلمانی نگر

88

دین سراپا سوختن اندر طلب

انتهایش عشق و آغازش ادب

89

آبروی گل ز رنگ و بوی اوست

بی ادب ، بی رنگ و بو ، بی آبروست

90

نوجوانی را چو بینم بی ادب

روز من تاریک می گردد چو شب

91

تاب و تب در سینه افزاید مرا

یاد عهد مصطفی آید مرا

92

از زمان خود پشیمان میشوم

در قرون رفته پنهان میشوم

93

ستر زن یا زوج یا خاک لحد

ستر مردان حفظ خویش از یار بد

94

حرف بد را بر لب آوردن خطاست

کافر و مومن همه خلق خداست

95

آدمیت ، احترام آدمی

با خبر شو از مقام آدمی

96

آدمی از ربط و ضبط تن به تن

بر طریق دوستی گامی بزن

97

بنده عشق از خدا گیرد طریق

می شود بر کافر و مومن شفیق

98

کفر و دین را گیر در پهنای دل

دل اگر بگریزد از دل وای دل

99

گرچه دل زندانی آب و گل است

اینهمه آفاق آفاق دل است

100

گرچه باشی از خداوندان ده

فقر را از کف مده از کف مده

101

سوز او خوابیده در جان تو هست

این کهن می از نیاگان تو هست

102

در جهان جز درد دل سامان مخواه

نعمت از حق خواه و از سلطان مخواه

103

ای بسا مرد حق اندیش و بصیر

می شود از کثرت نعمت ضریر

104

کثرت نعمت گداز از دل برد

ناز می آرد نیاز از دل برد

105

سالها اندر جهان گردیده ام

نم به چشم منعمان کم دیده ام

106

من فدای آنکه درویشانه زیست

وای آنکو از خدا بیگانه زیست

107

در مسلمانان مجو آن ذوق و شوق

آن یقین آن رنگ و بو آن ذوق و شوق

108

عالمان از علم قرآن بی نیاز

صوفیان درنده گرگ و مو دراز

109

گرچه اندر خانقاهان های و هوست

کو جوانمردی که صهبا در کدوست

110

هم مسلمانان افرنگی مآب

چشمه کوثر بجویند از سراب

111

بی خبر از سر دین اند این همه

اهل کین اند اهل کین اند این همه

112

خیر و خوبی بر خواص آمد حرام

دیده ام صدق و صفا را در عوام

113

اهل دین را باز دان از اهل کین

هم نشین حق بجو با او نشین

114

کرکسان را رسم و آئین دیگر است

سطوت پرواز شاهین دیگرست

115

مرد حق از آسمان افتد چو برق

هیزم او شهر و دشت غرب و شرق

116

ما هنوز اندر ظلام کائنات

او شریک اهتمام کائنات

117

او کلیم و او مسیح و او خلیل

او محمد او کتاب او جبرئیل

118

آفتاب کائنات اهل دل

از شعاع او حیات اهل دل

119

اول اندر نار خود سوزد ترا

باز سلطانی بیاموزد ترا

120

ما همه با سوز او صاحبدلیم

ورنه نقش باطل آب و گلیم

121

ترسم این عصری که تو زادی درآن

در بدن غرق است و کم داند ز جان

122

چون بدن از قحط جان ارزان شود

مرد حق در خویشتن پنهان شود

123

در نیابد جستجو آن مرد را

گرچه بیند روبرو آن مرد را

124

تو مگر ذوق طلب از کف مده

گرچه در کار تو افتد صد گره

125

گر نیابی صحبت مرد خبیر

از اب وجد آنچه من دارم بگیر

126

پیر رومی را رفیق راه ساز

تا خدا بخشد ترا سوز و گداز

127

زانکه رومی مغز را داند ز پوست

پای او محکم فتد در کوی دوست

128

شرح او کردند و او را کس ندید

معنی او چون غزال از ما رمید

129

رقص تن از حرف او آموختند

چشم را از رقص جان بر دوختند

130

رقص تن در گردش آرد خاک را

رقص جان برهم زند افلاک را

131

علم و حکم از رقص جان آید بدست

هم زمین هم آسمان آید بدست

132

فرد ازوی صاحب جذب کلیم

ملت ازوی وارث ملک عظیم

133

رقص جان آموختن کاری بود

غیر حق را سوختن کاری بود

134

تا ز نار حرص و غم سوزد جگر

جان برقص اندر نیاید ای پسر

135

ضعف ایمانست و دلگیریست غم

نوجوانا «نیمه پیری است غم»

136

می شناسی حرص «فقر حاضر» است

من غلام آنکه بر خود قاهر است

137

ای مرا تسکین جان ناشکیب

تو اگر از رقص جان گیری نصیب

138

سر دین مصطفی گویم ترا

هم به قبر اندر دعا گویم ترا

متن شعر کپی شد.