کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۰۹ - فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدنها...

1

فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدنها

نمی بایست از خاک اینقدر دامن کشیدنها

2

مخور ای شمع از هستی فریب مجلس آرایی

که یک گردن نمی ارزد به چندین سر بریدنها

3

همان بهترکه عرض ریشه در خاک عدم باشد

به رنگ صبح، برق حاصل است اینجا دمیدنها

4

شبی از بیخودی نظاره آن بی وفاکردم

کنون چشمم چوشمع کشته داغ است ازندیدنها

5

به سازمحفل بیرنگ هستی سخت حیرانم

که نبض ناله خاموش است و دل مست شنیدنها

6

مقام وصل نایاب است و راه سعی ناپیدا

چه می کردیم یارب گر نبودی نارسیدنها

7

کف خاک هوا فرسوده ای ، ای بی خبرشرمی

به گردون چند چون صبحت برد بیجا دویدنها

8

سرشکم داشت از شوقت گداز آلوده تحریری

به بال موج بستم نامه در خون تپیدنها

9

چو اشکم ، ناتوانی رخصت جرات نمی بخشد

مگر از لغزش پابندم احرام دویدنها

10

شرارم ، شعله ام ، رنگم ، کدامین طایرم یارب

که می خواند شکست بالم افسون پریدنها

11

ز شرم نرگس مخمور او چندان عرق کردم

که سرتا پای من میخانه شد ازشیشه چیدنها

12

ز احوال دل غمدیده بیدل چه می پرسی

که هست این قطره خون چون غنچه محروم از چکیدنها

متن شعر کپی شد.