کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۹۳ - ای هستی از قصر غنا افکنده در ویرانه ات...

1

ای هستی از قصر غنا افکنده در ویرانه ات

گل کرده از هر موی تو ادبار چینی خانه ات

2

می باید از دست نفس جمعیت دل باختن

تا ریشه باشد می تند آوارگی بر دانه ات

3

در عالم عشق و هوس رنجی ندارد هیچ کس

چون شمع زافسون نفس خودآتشی در خانه ات

4

تمهید عیش ای بیخبر فرصت ندارد آنقدر

تا شیشه قلقل کرده سر می رفته از پیمانه ات

5

سیر خرابات دلست آنجاکه می سایی قدم

غلتیده هستی تا عدم در لغزش مستانه ات

6

میتاز چندی پیش وپس تا آنکه گردی بی نفس

چون اره باید ریختن درکشمکش دندانه ات

7

ای خلوت آرای عدم تاکی به فهم خود ستم

افکند شغل عیش و غم بیرون در افسانه ات

8

فال گشادی می زدند از طره ات صبح ازل

زنهار می بوسد هنوز انگشت دست شانه ات

9

بی دستگاهی داشت امن از آفت عشق و هوس

پروز از راه سوختن واکرد بر پروانه ات

10

حیف است تحقیق آشنا جوشد به وهم ماسوا

تا چند باید داشتن خود را ز خود بیگانه ات

11

بیدل چه وحشت داشتی کز خود اثر نگذاشتی

شور سر زنجیر هم رفت از پی دیوانه ات

متن شعر کپی شد.