کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۱۰ - زاهد، که بادش ، آفت ایمان شکست و ریخت...

1

زاهد، که بادش ، آفت ایمان شکست و ریخت

تا شیشه بشکند دل مستان شکست و ریخت

2

شب با سواد زلف تو زد لاف همسری

صبحش به سنگ تفرقه دندان شکست و ریخت

3

بر دیده سپهر نشاند ابروی هلال

نعل سمند او که به جولان شکست و ریخت

4

آن خار خار جلوه که ماییم و حسرتش

در چشم آرزو همه مژگان شکست و ریخت

5

اشکی که در خیال تو از دیده ریختم

صد گوهر آبگینه عمان شکست و ریخت

6

عیش زمانه از اثر گفتگو گداخت

رنگ بهار ناله مرغان شکست و ریخت

7

تا کی به سعی اشک توان جمع ساختن

گرد مراکه سخت پریشان شکست و ریخت

8

بر سنگ می زد آینه ام شیشه خیال

دیدم که رنگ چهره ی امکان شکست و ریخت

9

سامان روزی از عرق سعی مشکل است

یعنی درآبرو نتوان نان شکست و ریخت

10

اشکم به دوش هر مژه صد چاک بست ورفت

این تکمه یارب از چه گریبان شکست و ریخت

11

مانند نقش پا به گل عجز خفته ایم

بر ما هزار آبله باران شکست و ریخت

12

بیدل به کار رفع خماری نیامدیم

مینای ما همان عرق افشان شکست و ریخت

متن شعر کپی شد.