کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۵۴۷ - خنده ام صبحی به صد چاک گریبان آشناست...

1

خنده ام صبحی به صد چاک گریبان آشناست

گریه سیلابی به چندین دشت و دامان آشناست

2

سایه ام را می توان چون زلف خوبان شانه کرد

بس که طبع من به صد فکر پریشان آشناست

3

دستم از دل برنمی دارد گداز آرزو

سیل عمری شدکه با این خانه ویران آشناست

4

از فسون ناصحان بر خویش می لرزم چو آب

یک تن عریان من با صد زمستان آشناست

5

جور حسن و صبر عاشق توام یکدیگرند

با خدنگ او دل من همچو پیکان آشناست

6

دورگرد وصلم اما در تماشاگاه شوق

با دلم تیر نگاهش تا به مژگان آشناست

7

نیستم آگه چه گل می چینم از باغ جنون

اینقدر دانم که دستم باگریبان آشناست

8

هیچکس در بارگاه آگهی مردود نیست

صافی آیینه باگبر و مسلمان آشناست

9

غرق دل شو تا به اسرار حقیقت وارسی

قعر این دریا همین با غوطه خواران آشناست

10

ما جنون کاران ز طاقت یک قلم بیگانه ایم

سخت جانی با دل صبر آزمایان آشناست

11

بزم وصل و هستی عاشق خیالی بیش نیست

قطره دست ازخود بشو، هرچند توفان آشناست

12

بیدل این محفل نهان درگریه شمع است و بس

داغ آن زخممم که با لبهای خندان آشناست

متن شعر کپی شد.