غزل · بیدل دهلوی
غزل شماره ۵۵۳ - شوق دیدارم و در چشم کسان راه من است...
1
شوق دیدارم و در چشم کسان راه من است
هرکجاگرد نگاهی ست کمینگاه من است
2
داغ تاثیر وفایم که به آن افسردن
جگر بی اثری سوخته آه من است
3
عجز رنگم به فلک ناز همایی دارد
کهکشان سایه اقبال پر کاه من است
4
حیرتم آبله پا کرد که چون موج گهر
هر ط رف گام نهد دل به سر راه من است
5
حرف نیرنگ مپرسید که چون شمع خموش
رفته ام از خود و واماندگی افواه من است
6
بوی هستی کلف اندود غبارم دارد
صافی آینه ام از نفس اکراه من است
7
در غم و عیش تفاوت نگرفتم که چو شمع
خنده وگریه همان آتش جانکاه من است
8
محو نسیانکده عالم گمگشتگی ام
هرکه ازخود به تغافل زند آگاه من است
9
موج گوهر سر مویی به بلندی نرسید
شوخی چین ، خجل از دامن کوتاه من است
10
بیدل آن به که دود ریبشه من در دل خاک
ورنه چون تاک هزار آبله در راه من است