کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۵۹۰ - هم در ایجاد شکستی به دلم پا زده است...

1

هم در ایجاد شکستی به دلم پا زده است

نقش شیشه گرم سنگ به مینا زده است

2

راه خوابیده به بیداری من می گرید

هرکه زین دشت گذشته ست به من پا زده است

3

حسن یکتا چه جنون داشت که از ننگ دویی

خواست بر سنگ زند آینه بر ما زده است

4

نیست یک قطره بی موج سراپای محیط

جوهر کل همه بر شوخی اجزا زده است

5

ای سحر ضبط عنانی که از آن طرز خرام

گرد ما هم قدح ناز دو بالا زده است

6

هر نگه رنگ خرابات دگر می ریزد

کس ندانست که آن چشم چه صهبا زده است

7

دل نشد برگ طرب ورنه سرخلدکه داشت

بی دماغی پر طاووس به سرها زده است

8

زین برودتکده هر نغمه که بر گوش خورد

شور دندان بهم خورده سرما زده است

9

کس نرفتی به عدم هستی اگر جا می داشت

خلقی ازتنگی این خانه به صحرا زده است

10

بگذر از پیش و پس قافله خاموشی

دو لب ما دو قدم بود که یکجا زده است

11

بیدل از جرگه اوهام به در زن کاینجا

عالمی لاف خرد دارد و سودا زده است

متن شعر کپی شد.