کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۵۹۹ - تا ز آغوش وداعت داغ حیرت چیده است...

1

تا ز آغوش وداعت داغ حیرت چیده است

همچوشمع کشته در چشمم نگه خوابیده است

2

باکمال الفت از صحرای وحشت می رسم

چون سواد چشم آهو سایه ام رم دیده است

3

جیب و دامانی ندارد کسوت عریانی ام

چون گهراشکم همان در چشم خود غلتیده است

4

نی خزان دانم درین گلشن نه نیرنگ بهار

این قدر دانم که اینجا رنگ هاگردیده است

5

طبع آزاد از خراش جسم دارد انبساط

زخمه تا بر تار می آید صدا پالیده است

6

وحشتم گل می کند از جیب اشک بی قرار

صبح در آیینه شبنم نفس دزدیده است

7

بر رخ اخگر نقابی نیست جز خاکسترش

دیده ما را غبار چشم ما پوشیده است

8

کعبه مقصود بیرون نیست از آغوش عجز

آستانش بود هرجا پای ما لغزیده است

9

عجز طاقت کرد آهم را چو شمع کشته داغ

جاده ام از نارسایی نقش پا گردیده است

10

غیر وحشت باغ امکان را نمی باشدگلی

چرخ هم اینجا ز جیب صبح دامن چیده است

11

ناله دارد درکمند غم سراپای مرا

بیستون در دم و بر من صدا پیچیده است

12

سرگرانی لازم هستی بود بیدل که صبح

تا نفس باقی ست صندل بر جبین مالیده است

متن شعر کپی شد.