کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۶۲۰ - لوح هستی یک قلم از نقش قدرت عاری است...

1

لوح هستی یک قلم از نقش قدرت عاری است

آمد ورفت نفس مشق خط بیکاری است

2

از ره غفلت ، عدم را، هستی اندیشیده ایم

شبهه تقریریم و استفهام ما انکار ی است

3

ذره ایم اما به جشم خود گران !فتاده ایم

اندکی هم چون به عرض آمد همان بسیاری است

4

پسمل ناز، که ام یارب که از توفان شوق

هر سر مویم چو مژگان مایه خونباری است

5

دیده کو تا بنگرد کامروز سروناز من

همچو عمر عاشقان سرگرم خوش رفتاری است

6

از خمار ناتوانیها چسان آید برون

سایه مژگان نگاهش را شب بیماری است

7

هرکه را حسرت ، شهید تیغ بیدادش کند

هر دو عالم عرض یک آغوش زخم کاری است

8

با همه وارستگی سودا تغافل پیشه نیست

موی مجنون در تلافیهای بی دستاری است

9

عقده اشکی اگر باقیست دل خون می خورد

تا بود یک غنچه این باغ از شکفتن عاری است

10

عالمی با فتنه می جوشد ز مرگ اغنیا

خواب این ظالم سرشتان بدتر از بیداری است

11

گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر

بر سر ما همچو آب ، احکام تیغت جاری است

12

از من بیدل قناعت کن به فریاد حزین

همچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است

متن شعر کپی شد.