غزل · بیدل دهلوی
غزل شماره ۶۲۴ - مشاطه شوخی که به دستت دل ما بست...
1
مشاطه شوخی که به دستت دل ما بست
می خواست چمن طرح کند رنگ حنا بست
2
آن رنگ که می داشت دریغ از ورق گل
از دور کف دست تو بوسید و به پا بست
3
آخرچمنی را به سرانگشت تو پیچید
وا کرد نقاب شفق و غنچه نما بست
4
آب است ز شبنم دل هر برگ گل امروز
کاین رنگ چمن ساز وفا سخت بجا بست
5
زین نور که از شمع سرانگشت تو گل کرد
تا شعله زند آتش یاقوت حنا بست
6
کیفیت گل کردن این غنچه به رنگی ست
کز حیرت سرشار توان آینه ها بست
7
ارباب نظر را به تماشای بهارش
دست مژه ای بود تحیر به قفا بست
8
تا چشم گشاید مژه آغوش بهار است
رنگ سر ناخن چقدر عقده گشا بست
9
گر وانگری صنعت مشاطگیی نیست
سحراست که برپنجه خور- سها بست
10
تا عرضه دهد منتخب نسخه اسرار
طراح چمن معنی هرغنچه جدا بست
11
بیدل تو هم از شوق چمن شو که به این رنگ
شیرازه ی دیوان تو امروز حنا بست