سایر · سعدی
حکایت شماره ۲۶ - ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح، صاحب دلی برو گذر کرد و گفت...
1
ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی به طرح، صاحب دلی برو گذر کرد و گفت
2
زورت ار پیش می رود با ما
با خداوند غیب دان نرود
3
حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت در هم کشید و برو التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند. اتفاقا همان شخص برو بگذشت و دیدش که با یاران همی گفت ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد گفت از دل درویشان.
4
به هم بر مکن تا توانی دلی
که آهی جهانی به هم بر کند
5
چه سال های فراوان و عمر های دراز
که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت