کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت شماره ۱۷ - پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت و خرامان همی رفت و می گفت...

1

پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت و خرامان همی رفت و می گفت

2

نه به استر بر سوارم نه چه اشتر زیر بارم

نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم

3

غم موجود و پریشانی معدوم ندارم

نفسی می زنم آسوده و عمری می گذارم

4

اشتر سواری گفتش ای درویش کجا می روی برگرد که به سختی بمیری نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت چون به نخله محمود در رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید درویش به بالینش فراز آمد و گفت ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی

5

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست

چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست

6

ای بسا اسب تیز رو که بماند

که خر لنگ جان بمنزل برد

7

بس که در خاک تندرستان را

دفن کردیم و زخم خورده نمرد

متن شعر کپی شد.