سایر · سعدی
حکایت شماره ۱۹ - کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود...
1
کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود
2
چو پیروز شد دزد تیره روان
چه غم دارد از گریه کاروان
3
لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن
4
آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از و به صیقل زنگ
5
با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ
6
همانا که جرم از طرف ماست
7
به روزگار سلامت شکستگان دریاب
که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند
8
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند