کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت شماره ۱۹ - کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود...

1

کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود

2

چو پیروز شد دزد تیره روان

چه غم دارد از گریه کاروان

3

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن

4

آهنی را که موریانه بخورد

نتوان برد از و به صیقل زنگ

5

با سیه دل چه سود گفتن وعظ

نرود میخ آهنین در سنگ

6

همانا که جرم از طرف ماست

7

به روزگار سلامت شکستگان دریاب

که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند

8

چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی

بده وگرنه ستمگر به زور بستاند

متن شعر کپی شد.