کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت شماره ۳۷ - فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی کند به حکم آن که نمی بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار...

1

فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی کند به حکم آن که نمی بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار

2

ترک دنیا به مردم آموزند

خویشتن سیم و غله اندوزند

3

عالمی را که گفت باشد و بس

هر چه گوید نگیرد اندر کس

4

عالم آن کس بود که بد نکند

نه بگوید به خلق و خود نکند

5

اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم

6

عالم که کامرانی و تن پروری کند

او خویشتن گمست که را رهبری کند

7

پدر گفت ای پسر به مجرد خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحانبگردانیدن و علما را به ضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن همچو نابینایی که شبی در وحل افتاده بود و می گفت آخر یکی از مسلمانان چراغی فرا راه من دارید زنی فارجه بشنید و گفت تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی. همچنین مجلس وعظ چو کلبه بزازست آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری

8

گفت عالم به گوش جان بشنو

ور نماند بگفتنش کردار

9

باطلست آن چه مدعی گوید

خفته را خفته کی کند بیدار

10

مرد باید که گیرد اندر گوش

ور نوشته است پند بر دیوار

11

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه

بشکست عهد صحبت اهل طریق را

12

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود

تا اختیار کردی از آن این فریق را

13

گفت آن گلیم خویش بدر می برد ز موج

وین جهد می کند که بگیرد غریق را

متن شعر کپی شد.