سایر · سعدی
حکایت شماره ۴۵ - دیدم گل تازه چند دسته ...
1
دیدم گل تازه چند دسته
بر گنبدی از گیاه رسته
2
بگریست گیاه و گفت خاموش
صحبت نکند کرم فراموش
3
من بنده حضرت کریمم
پرورده نعمت قدیمم
4
با آن که بضاعتی ندارم
سر مایه طاعتی ندارم
5
رسمست که مالکان تحریر
آزاد کنند بنده پیر
6
ای بار خدای عالم آرای
بر بنده پیر خود ببخشای
7
بدبخت کسی که سر بتابد
زین در که دری دگر بیابد