سایر · سعدی
حکایت شماره ۲۸ - درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده...
1
درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده
2
آز بگذار و پادشاهی کن
گردن بی طمع بلند بود
3
هر کرا بر سماط بنشستی
واجب آمد به خدمتش برخاست
4
دیده شکیبد ز تماشای باغ
بی گل و نسرین به سر آرد دماغ
5
ور نبود دلبر همخوابه پیش
دست توان کرد در آغوش خویش