سایر · سعدی
حکایت شماره ۶ - شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد....
1
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم به آستین کشته شد.
2
سری طیف من یجلو بطلعته الدجی
شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا
3
نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی؟ گفتم: به دو معنی: یکی اینکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود:
4
چون گرانی به پیش شمع آید
خیزش اندر میان جمع بکش