کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۵۳۱ - بیا کامروز شه را ما شکاریم...

1

بیا کامروز شه را ما شکاریم

سر خویش و سر عالم نداریم

2

بیا کامروز چون موسی عمران

به مردی گرد از دریا برآریم

3

همه شب چون عصا افتاده بودیم

چو روز آمد چو ثعبان بی قراریم

4

چو گرد سینه خود طوف کردیم

ید بیضا ز جیب جان برآریم

5

بدان قدرت که ماری شد عصایی

به هر شب چون عصا و روز ماریم

6

پی فرعون سرکش اژدهاییم

پی موسی عصا و بردباریم

7

به همت خون نمرودان بریزیم

تو این منگر که چون پشه نزاریم

8

برافزاییم بر شیران و پیلان

اگر چه در کف آن شیر زاریم

9

اگر چه همچو اشتر کژنهادیم

چو اشتر سوی کعبه راهواریم

10

به اقبال دوروزه دل نبندیم

که در اقبال باقی کامکاریم

11

چو خورشید و قمر نزدیک و دوریم

چو عشق و دل نهان و آشکاریم

12

برای عشق خون آشام خون خوار

سگانش را چو خون اندر تغاریم

13

چو ماهی وقت خاموشی خموشیم

به وقت گفت ماه بی غباریم

متن شعر کپی شد.