کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۶۴۲ - عمرها شد عجزطاقت سوی جیبم رهبرست...

1

عمرها شد عجزطاقت سوی جیبم رهبرست

در ره تسلیم دل پایی که من دارم سرست

2

تا فروغ شعله خورشید حسنی دیده ام

صبح اگربالد به چشم من کف خاکسترست

3

ای که بر نقش قدش دل بسته ای هشیار باش

سایه این سرو آشوب قیامت پرورست

4

ذوق تسلیمی به جیب امتحانت گل نریخت

ورنه همچون شمع ، دامن تاگریبانت سرست

5

گر کند حسنش بساط حیرت آیینه گرم

هر قدر نظاره ها بر دیده پیچد جوهرست

6

سرمه آن چشم ، دل را در سیهروزی نشاند

شیشه ما را غبار از موج خط ساغرست

7

تا تمنای می ام گل کرد از خود رفته ام

چون سحر در شوخی خمیازه ام بال و پرست

8

آبله در راه شوقم بسکه دارد جوش اشک

نقش پایم هر کجا گل می کند چشم ترست

9

سعی ما بی دانشان گامری به همواری نزد

هر خطی کز خامه مجنون دمد بی مسطرست

10

هر سخن کز پرده ی تسلیم خارج گل کند

ناملایمتر ز آهنگ دف بی چنبرست

11

دست بردل نه ، زنیرنگ سراغ ما مپرس

کاروان ناله ایم و آتش ما دیگرست

12

بیدل از پرواز، خجلت دارم ، اما چاره نیست

ذره موهومم وگل کردنم بال و پرست

متن شعر کپی شد.