غزل · بیدل دهلوی
غزل شماره ۶۷۶ - شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست...
1
شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست
از آینه تاکنج تغافل سفر اوست
2
تمکین چقدر منفعل طرز خرام است
نه قلزم امکان، عرق یک گهر اوست
3
دیوانه و عاقل همه محو است در اینجا
از هرچه خبر یافته ای بیخبر اوست
4
هرچندکه عنقا، ز خیال تو برون است
هر رنگ که داری به نظر نقش پر اوست
5
ای گل چمن حیرت عریانی خود باش
این جامه رنگی که تو داری به بر اوست
6
دل شیفته دیر و حرم شد چه توان کرد
بنگی ست درین نسخه که اینها اثر اوست
7
تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد
خوش باش که خود را تو نمودن هنر اوست
8
دارند حریفان خرابات حضورش
جام می رنگی که پری شیشه گر اوست
9
از ظاهر و مظهر مفروشید تخیل
خورشید قدم آنچه ندارد سحر اوست
10
زین بیش ، عیار من موهوم مگیرید
دستی که به خود حلقه کنم درکمر اوست
11
بیدل مگذر از سر زانوی قناعت
این حلقه به هرجا زده باشی به در اوست