غزل · بیدل دهلوی
غزل شماره ۷۶۸ - دیده ای راکه به نظاره دل محرم نیست...
1
دیده ای راکه به نظاره دل محرم نیست
مژه برهم زدن از دست تاسف کم نیست
2
موج در آب گهر آینه همواری ست
دل اگر جمع شود کار هوس در هم نیست
3
حسن را بی عرق شرم طراوت نبود
گل کاغذ به از آن گل که بر او شبنم نیست
4
درد معشوق فزونتر ز غم عشاق است
چاک چون سینه گندم به دل آدم نیست
5
موی ژولیده مدان جوهر تجرید جنون
که سرافرازی قدر علم از پرچم نیست
6
همچو ابر آینه دار عرق شرم توایم
خاک ما گر همه بر باد رود بی نم نیست
7
غیرتت پرده غفلت به دل و دیده گماشت
تا تو پیدا نشوی آینه در عالم نیست
8
طوطی ات هیچ رهی - آینه دل نشکافت
تا بدانی که تو را جز تو کسی همدم نیست
9
ای جنون داغ شو ازکلفت عریانی من
دامنش داده ام از دست و گریبان هم نیست
10
هستی عاریت ام سجده به پیشانی بست
دوش هرکس به ته بار رو د بی خم نیست
11
باعث وحشت جسم است نفسها بیدل
خاک تا هم نفس باد بود بی رم نیست