کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۸۶۵ - هرکس اینجا یکدودم دکان بسمل چید و رفت...

1

هرکس اینجا یکدودم دکان بسمل چید و رفت

ساعتی در خاک ره ، لختی به خون غلتید و رفت

2

هرکه را با غنچه این باغ کردند آشنا

همچوبوی گل به آه بیکسی پیچید ورفت

3

صبح تا طرز بنای عمر را نظاره کرد

رایت دولت به خورشد فلک بخشید و رفت

4

ای حباب ازتشنگی تا چند باشی جان به لب

دامن امید ازبن گرداب باید چید و رفت

5

رنگ آسایش ندارد نوبهار باغ دهر

شبنم اینجا یک سحر در چشم تر خوابید و رفت

6

چون شرر ساز نگاهی داشتیم اما چه سود

لمعه کمفرصتیها چشم ما پوشید و رفت

7

هر قدم در راه الفت داغ دارد سایه ام

کز ضعیفی تا سرکویت جبین مالید و رفت

8

شانه هم هرچند اینجا دسته بند سنبل است

ازگلستانت همین آیینه گلها چید و رفت

9

گوهر اشکی که پروردم به چشم انتظار

درتماشای تو از دست نگه غلتید و رفت

10

شمع از این محفل سراغ گوشه امنی نداشت

چون نگه خود را همان در چشم خود دزدید و رفت

11

شوخی عرض نمود اینجا خیالی بیش نیست

صورت ما هم به چشم بسته باید دید و رفت

12

تا بهارت از خزان پر بی تامل نگذرد

هر قدم می بایدت چون رنگ برگردید و رفت

13

چشم عبرت هرکه براوراق روزوشب گشود

همچو بیدل معنی بیحاصلی فهمید و رفت

متن شعر کپی شد.