کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۹۲۶ - کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد...

1

کسی که چون مژه عبرت دلیل روشنش افتد

به خاک تا نگرد چشم خم به گردنش افتد

2

خوش است ناز تجرد به دیده های نفروشی

خجالت است که عیسی نظر به سوزنش افتد

3

غبار سعی معاش آنقدر مخواه فراهم

که انفعال طبیعت به فکر رفتنش افتد

4

درین محیط رسد موج ما به منصب گوهر

دمی که نوبت دندان به دل فشردنش افتد

5

به خشک پاره بسازید کز تمتع دنیا

گداز شمع خورد هرکه نان به روغنش افتد

6

کریم دست نیازد به پاس نسبت همت

مباد چین سر آستین به دامنش افتد

7

وداع عمر طریق حرام ناز تو دارد

قیامت است اگر چشم کس به رفتنش افتد

8

به خاکساری خویشم امیدهاست که شاید

غلط به سرمه کند چون نگاه بر منش افتد

9

ز نام جاه حذرکن مباد نقش نگینش

به نقب قبرکشد تا هوس به کندنش افتد

10

اراده شکوه دل نیست لیک ربشه الفت

ز دانه ای ا ست که آتش به ساز خرمن اش افتد

11

به پاس راز محبت گداخت طاقت بیدل

که تا سر مژه جنبد جگر به دامنش افتد

متن شعر کپی شد.