غزل · بیدل دهلوی
غزل شماره ۹۶۲ - چشم تو به حال من گر نیم نظر خندد...
1
چشم تو به حال من گر نیم نظر خندد
خارم به چمن نازد عیبم به هنر خندد
2
تا چند بر آن عارض بر رغم نگاه من
از حلقه گیسویت گل های نظر خندد
3
در کشور مشتاقان بی پرتو دیدارت
خورشید چرا تابد بهر چه سحرخندد
4
دل می چکد از چشمم چون ابر اگر گریم
جان می دمد از لعلت چون برق اگر خندد
5
با اهل فنا دارد هرکس سر یکرنگی
باید که به رنگ شمع از رفتن سر خندد
6
در کارگه خوبی یارب چه نزاکتهاست
صدکوه به خود بالد تا موی کمر خندد
7
در جوی دم تیغت شیرینی آبی هست
کز جوش حلاوتها زخمش به شکر خندد
8
سامان طرب سهل است زین نقش که ما داریم
صبح از دو نفس فرصت بر خود چقدر خندد
9
هر شبنم از ا بن گلشن تمهید گلی دارد
با گربه مدارا کن چندان که اثر خندد
10
از سعی هوس بگذر بیدل که درین گلشن
گل نیز اگر خندد از پهلوی زر خندد