کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۹۷۷ - گهی بر سر، گهی در دل ، گهی در دیده جا دارد...

1

گهی بر سر، گهی در دل ، گهی در دیده جا دارد

غبار راه جولان تو با من کارها دارد

2

چو شمع از کشتنم پنهان نشد داغ تمنایت

به بزم حسرتم ساز خموشی هم صدا دارد

3

مباد آفت تماشاخانه گلزار حسرت را

که آنجا رنگهای رفته هم رو بر قفا دارد

4

در این وادی که قطع الفت است اسباب جمعیت

بنالد بیکسی بر هر که چشم از آشنا دارد

5

که می گوید به آن صیاد پیغام گرفتاران

قفس بر طایر ما گرنه راه ناله وادارد

6

به این آوارگیها گردباد دشت توحیدم

بنای من به گرد خوبش گردیدن به پا دارد

7

خیالی می کند شوخی کدام اظهار وکو هستی

هنوز این نقشها در خامه نقاش جا دارد

8

شرر در سنگ می رقصد، می اندر تاک می جوشد

تحیر رشته سازست و خاموشی صدا دارد

9

بهار انجمن وحشی ست از فرصت مشو غافل

که عشرت در شکفتنهای گل آواز پا دارد

10

به انداز تغافل پیش باید برد سودایی

که جنس جلوه عریان است و چشم ما حیا دارد

11

حذر کن از تماشاگاه نیرنگ جهان بیدل

تو طبع نازکی داری و این گلشن هوا دارد

متن شعر کپی شد.