کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۵۸۸ - من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم...

1

من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم

آنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم

2

کوزه ها محتاج خم و خم ها محتاج جو

در میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم

3

مستیان بس پدید و خمشان را کس ندید

عالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم

4

گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عام

پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم

5

بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کرد

شد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم

6

جادوی بر خم نشیند می دواند شهر شهر

جادوان را ریش خندی می کند جادوی خم

7

در سر خود پیچ ای دل مست و بیخود چون شراب

همچنین می رو خراب از بوی خم تا روی خم

8

تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهان

نزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم

9

روی از آن سو کن کز این سو گفت و گو را راه نیست

چون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم

متن شعر کپی شد.