کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۰۳۵ - هرجا نفسی هست ز هستی گله دارد...

1

هرجا نفسی هست ز هستی گله دارد

دیوانه و هشیار همین سلسله دارد

2

پیچیده به پای طلبم دامن دشتی

کز آبله صد ریگ روان قافله دارد

3

معذورم اگر طاقت رفتار ندارم

چون شمع ز سر تا قدمم آبله دارد

4

بیتابی دل سنگ ره بیخبریهاست

از وضع جرس قافله ما گله دارد

5

بیگانه کیفیت غیب است شهادت

چندان که زبان تو ز دل فاصله دارد

6

محمل کش تسلیم ز خود رفتن اشکیم

این قافله یک لغزش پا راحله دارد

7

در وادی فرصت سر و برگ قدمی نیست

دل می رود و دست فسوس آبله دارد

8

بر وحشت ما خرده مگیرید که عاشق

چون اشک همین یک دل بی حوصله دارد

9

یک چند تو هم خانه به دوش من و ما باش

آفاق در آواز جرس قافله دارد

10

دردسر گل چند دهد ناله بلبل

بیدل غزل ما نشنیدن صله دارد

متن شعر کپی شد.