کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۰۷۷ - باکه گویم چه قیامت به سرم می گذرد...

1

باکه گویم چه قیامت به سرم می گذرد

که نفس نازده هر شب سحرم می گذرد

2

درد اندوه خوش است از طرب بیکاری

حیف دستی که ز دل برکمرم می گذرد

3

خاک گل می کنم و می روم از خویش چو اشک

عرق شرم زپا پیشترم می گذرد

4

ترک سعی طلب ز شمع نمی آید راست

پای رفتارم اگر نیست سرم می گذرد

5

گرد کم فرصتی کاغذ آتش زده ام

هر نفس قافله واری شررم می گذرد

6

نامه ها در بغل از شهرت عنقا دارم

قاصد من همه جا بیخبرم می گذرد

7

ذوق راحت چقدر راهزن آگاهی ست

عمر در خواب ز بالین پرم می گذرد

8

دل چو سنگ آب شود تا نفسم پیش آید

زندگی منتظر شیشه گرم می گذرد

9

چشم بربند، تلاش دگرت لازم نیست

لغزش یک مژه از دیر و حرم می گذرد

10

خاک هر درکه به افسون طمع می بوسم

آب می گردد و آبش ز سرم می گذرد

11

مرکز ساز حلاوت گره خاموشی ست

گر نفس می زنم از نی شکرم می گذرد

12

آمد و رفت نفس مغتنم راحت گیر

زندگی کو اگر این گرد ز رم می گذرد

13

ستمی نیست چو ایثار به بنیاد خسیس

می درد پوست چو ماهی ز درم می گذرد

14

نیستم قابل یک گام در این دشت چو عمر

لیک چندانکه ز خود می گذرم می گذرد

15

راه در پرده تحقیق ندارم بیدل

عمر چون حلقه به بیرون درم می گذرد

متن شعر کپی شد.