غزل · بیدل دهلوی
غزل شماره ۱۱۰۸ - پای طلب دمی که سر از دل برآورد...
1
پای طلب دمی که سر از دل برآورد
چون تار شمع جاده ز منزل برآورد
2
چون سایه خاک مال تلاش فسرده ام
کو همتی که پایم ازین گل برآورد
3
دل داغ ریشه ای ست که هرگه نموکند
چون شمع ازتوقع حاصل برآورد
4
خط غبار من که رساند به کوی یار
این نامه را مگرپر بسمل برآورد
5
هرجا رسد نوید شهیدان تیغ عشق
آغوش سر ز زخم حمایل برآورد
6
جون شمع لرزه در جگر از ترزبانی ام
ای شیوه ام مباد ز محفل برآورد
7
در وادیی که غیرت لیلی درد نقاب
مجنون سربریده زمحمل برآورد
8
ضبط خودت بن است غم خلق هرزه چند
گوهرمحیط را به چه ساحل برآورد
9
بنیاد این خرابه به آبی نمی رسد
تاکی کسی عرق کند وگل برآورد
10
بر آستان رحمت مطلق بریدنی ست
دستی که مطلب از لب سایل برآورد
11
بید ل نفس گر از در ابرام بگذرد
عشقش چه ممکن است که از دل برآورد