کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۱۲۷ - چو دندان ریخت نعمت حرص را مایوس می سازد...

1

چو دندان ریخت نعمت حرص را مایوس می سازد

صدف را بی گهرگشتن کف افسوس می سازد

2

تعلقهای هستی با دلت چندان نمی پاید

نفس را یک دو دم این آینه محبوس می سازد

3

چه سازد خلق عاجز تا نسازد با گرفتاری

قفس را بی پریها عالم مانوس می سازد

4

فلک بر شش جهت واکرده است آغوش رسوایی

خیال بی خبر با پرده ناموس می سازد

5

به گمنامی قناعت کن که جاف بی حیا طینت

به سرها چرم گاوی می کشد تا کوس می سازد

6

تو خواهی شور عالم گیر و خواهی غلغل محشر

فلک زین رنگ چندین نغمه ها محسو س می سازد

7

نفس زیر عرق می پرورد شرم حباب اینجا

به پاس آبرو هر شمع با فانوس می سازد

8

خموشی ختم گفت وگوست لب بربند و فارغ شو

همین یک نقطه کار درس صد قاموس می سازد

9

چه سحر است این که افسونکاری مشاطه حیرت

به دستت می دهد آیینه و طاووس می سازد

10

به یاد آستانت گر همه چین بر جبین بندم

ادب لب می کند ایجاد و وقف بوس می سازد

11

فغان بی وجد نازی نیست کز دل برکشد بیدل

برهمن زاده ای در دیر ما ناقوس می سازد

متن شعر کپی شد.