کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۱۳۰ - زبان به کام خموشی کشد بیانش و لرزد...

1

زبان به کام خموشی کشد بیانش و لرزد

نگه ز دور به حیرت دهد نشانش ولرزد

2

نگه نظاره کند از حیا نهانش و لرزد

زبان سخن کند از تنگی دهانش و لرزد

3

چه شوکت است ادبگاه حسن را که تبسم

ببوسد از لب موج گهر دهانش و لرزد

4

قلم چگونه دهد عرض دستگاه توهم

که فکر مو شود ازحیرت میانش و لرزد

5

دمی که آرزوی دل به عرض شوق توکوشد

گره چو شمع شود ناله بر زبانش و لرزد

6

خیال ما کند آهنگ سجده سر راهت

برد تصور از آنسوی آسمانش و لرزد

7

نظربه طینت بیتاب عاشق اینهمه سهل است

که همچو مو ج شود ناله برزبانش ولرزد

8

عجب مدار ز نیرنگ اختراع مروت

که همچوآه زدل بگذرد سنانش ولرزد

9

بود ترحم عشقت به حال ناکسی من

چو مشت خس که کند شعله امتحانش و لرزد

10

به محفل تو که اظهار مدعاست تحیر

نفس در آینه پنهان کند فغانش و لرزد

11

به وصل وحشتم از دل نمی رود چه توان کرد

که سست مشق رسد تیر بر نشانش و لرزد

12

به عافیت نی ام ایمن ز آفتی که کشید

چون آن غریق که آرند بر کرانش و لرزد

13

ز بسکه شرم سجودش گداخت پیکر بیدل

چو عکس آب نهد سر بر آستانش و لرزد

متن شعر کپی شد.